تبليغاتX
بوي بلوط خيس
بوي بلوط خيس
به كلبه جنگلي سنجاب خوش آمديد.......
چهارشنبه نهم خرداد 1386
مي خوام اسباب كشي كنم از اينجا.قطعي شد ميام آدرسمو به دوستاي خوبم مي دم.همين روزا.

ديگه اينجا جاي من نيست.احساس نا امني دارم.منتظرم باشيد.

+ نوشته شده در 23:47 توسط سنجاب کوچولو.
جمعه چهارم خرداد 1386
غرغرانه

چشم هايم را خواهم بست

و كوچ خواهم كرد

به سمتي كه از آن بازگشتي نيست!!!!!!(هاسميگ سارگيسيان)

 

يه دل پر اما ساكت ؛ همه اون چيزيه كه اين روزا همراهم دارم.يه زندگي ساده و معمولي با يه سري دغدغه هاي كاري تمام اون چيزيه كه دارم توش دست و پا ميزنم.يه حوصله درب و داغون و 2تا چشم اخمو هم تمام دارائي منه كه اين روزا نصيب اطرافيانم كردم.

توي اين روزا از هيچ كس غير از خودم دلخور نيستم.توي اين روزا هيچ كس رو غير از خودم ناراحت نكردم و آزار ندادم.اصلا" بذار راستشو بگم، با خودم انگار لج كردم.طفلي (خودم) كه گير (من) افتاده.من يكدنده و لجوج.من بداخلاق و بي حوصله.اين روزا دارم اونور سكه رو هم به خودم نشون مي دم.دارم به خود خودم ياد مي دم كه هميشه الكي خوش بودن و ديگران رو خندوندن نبايد بشه خط اصلي راهم.بايد ياد بگيرم با بقيه مثل خودشون رفتار كنم.بايد به ياد بيارم كه چه جوري به خاطر زن بودنم و غرورم سر بعضي ها فرياد مي زدم.اين روزا ديگه حتي يه داد كوچولو هم نمي تونم بزنم چه برسه به فرياد.انگار صدام خفه شده.كسائي كه منو مي شناسن مي دونن كه بيشتر از 1ساعت تحمل سكوت كردن رو ندارم ولي الان دلم مي خواد فقط سكوت كنم و فقط نگاه كنم.شايد ديگه حرفي نمونده.اينقدر توي دل مشغولي هاي دور و برم خودمو غرق كردم كه ديگه يادم رفته كه من بايد براي زندگي ام هدف داشته باشم و برنامه.اينقدر از كنار تمام ناراحتي هاي كوچولو راحت گذشتم كه الان احساس مي كنم به اندازه چند سال دلم پره.اينقدر پا روي خودم و غرورم كشيدم كه ديگه از خود خودم بدم اومده.الان فقط يه مشت هارت و پورت مونده واسم از اون همه ناراحتي ها.ديگه جوابي ندارم كه بخوام با كسي كه حقشه حاضر جوابي كنم.اين روزا يه كم تلخ شدم.

نمي خواستم شماها رو ناراحت كنم و باز شروع كنم به غرغر كردن.سعي مي كنم زودتر برگردم به روزاي ارديبهشتي.مرسي از همتون كه من نق نقو و بي حوصله رو تحمل مي كنيد.

راستي 1: مي خوام يه آهنگ از مرضيه يا دلكش بذارم اينجا.هميشه با شنيدنش اشكام همين جوري روي گونه هام سرازير مي شن.كي مي تونه كمكم كنه؟؟چند بار رز سفيد عزيزم واسم توضيح داده ولي نتونستم.يعني اون سايتي كه آهنگ رو لود مي كنه ديگه عضو جديد نمي گرفت.اگه كسي مي تونه كمكم كنه كلي شرمنده ام مي كنه.

+ نوشته شده در 21:26 توسط سنجاب کوچولو.
چهارشنبه دوم خرداد 1386
تلخ........

به خط و خال گدايان مده خزينه دل

به دست شاه و شهي ده كه محترم دارد..........

 

از خودم عصبي ام.دارم مي تركم از عصبانيت.مغزم هنگ كرده.اينجا رو هم ديگه دوست ندارم.احساسات واقعي ام رو بايد قورت بدم و هيچوقت به زبون نيارم.از رگبار سرزنش بدم مياد.اينجوري ترور شدن رو دوست ندارم.مي خوام راحت حرف بزنم.

تا حالا شده دلت بخواد فقط بشيني و توي چشماي يه نفر نگاه كني و اينجوري دلت سبك شه و حرفهاي نزده ات رو نگاهت بزنه؟؟؟

تا حالا شده بري جلوي آينه وايسي و اشك بريزي؟؟؟؟

تا حالا شده دلت بخواد تمام لباسات رو دونه دونه با قيچي ريز ريز كني؟؟؟؟؟تا دلت خنك شه؟؟؟

من همه اينا رو الان مي خوام.بعدش هم كه اينكارارو كردم دلم يه شونه محكم مي خواد كه به اندازه كافي جا واسه من داشته باشه كه بتونم يه دل سير بهش تكيه كنم و دلم رو خالي......

 

 

+ نوشته شده در 22:30 توسط سنجاب کوچولو.
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
هدفی نیست آیا؟؟؟؟؟

هدفي نيست.

من زه كمان را مي كشم،

و رهايش مي كنم...

بدون تير...(گئورك تومانيان)

 

تولد دوست صورتی بود ديروز.خيلي خوش گذشت.اونقدر زياد که تا چندين سال شيريني حسش زير پوستم بمونه.و اينكه چقدر توي اين روز به خاطر دوستم سعي كردم كه از استرس اش كم كنم.و براي بار هزارم مي گم كه اين دوست صورتي بهترين مامان دنيا رو داره.يه مامان فوق العاده.اميدوارم هرچي زودتر سر و سامون بگيري دوست صورتي من و خوشبخت خوشبخت شي عسيسم.

بعضي از آدمها اينقدر اعتماد به نفسشون بالاست كه حتي با داشتن زن و يه بچه كوچولو بازم احساس مي كنن مي تونن به يه دختر كوچكتر از خودشون پيشنهاد دوستي بدن.واقعا" اينجور آدمها توي محيط كار زيادن.خيلي دوست دارم بدونم چه جوري مي شه اينقدر آدم وقيح باشه؟؟؟

احساس يه كره تو خالي رو دارم كه داره از اطراف بهش فشار مياد و كم كم مچاله اش مي كنه.يه حس بد.احساس مي كنم كه كامل شدم ولي هنوزم اينجام...چرااا؟؟؟؟نمي دونم ؟؟؟شايد به خاطر لج بازي هاي خودمه.دلم مي خواد برم سر خونه زندگي خودم بدون هيچ استرس و كنشي.فقط سكوت باشه و آرامش.حوصله هيچ موجودي اعم از زنده و غير زنده رو هم ندارم.دلم مي خواد تنها برم مسافرت.اين روزها ظاهرم خيلي شاد و شنگول بوده ولي درونم روزبروز داره خالي تر مي شه.تا وقتي يكي رو دوست داري يا دوست داشته مي شي قلك دلت رو انگار پر مي كني.ولي اين روزها به نظرم ديگه چيزي ته قلكم نمونده كه بخواد بهم روحيه بده.مي ترسم دوباره برگردم به همون حال 3ماه پيشم.همون روزهائي كه با يه دل پر و بي حوصله شروع كردم به نوشتن توي اين وبلاگ.دلم يه جرقه مي خواد.نه شايد ديگه جرقه افاقه نكنه دلم آتيش مي خواد.يه حس گرم كه جنگلم رو به آتيش بكشه.....

شايد محيط كار جديد هم باعث خراب شدن حال درونيم باشه.نمي دونم.توي اين محيط جديد همونجوري كه قبلا" گفتم خيلي به ظاهر و لباسام گير مي دن.مثل تراكتور هم از آدم كار مي كشن و توقع دارن.يه محيط خشك كه اصلا" با روحيه من جور نيست.اينا هم اذيتم مي كنه.محيطي رو كه 9ساعت از عمرمو به خودش اختصاص داده دوست ندارم.ولي بازم خدا رو شكر مي كنم كه حداقل بيكار نيستم.

سمیرا ، دوسك جون خوبم ،به بازي آرزوها دعوتم كرده،پس:

اول از همه دوست دارم كه زمان مردنم بعد از پدر مادرم باشه.

دوم اينكه دوست دارم يه ني ني ناز و خوشگل و شيطون داشته باشم كه از ديوار راست بالا بره.

سوم اينكه هيچوقت محبت بعضي ها رو فراموش نكنم و هميشه بتونم شكر داشته هام و نداشته هام رو بكنم.

چهارم اينكه عمرم خيلي طولاني نباشه.

پنجم اينكه اون كسي رو كه مي خوام پيداش كنم....اين آرزو رو واسه شماها هم دارم.

 

راستي۱: هفته قبل من و دوست سبز كمرنگ اولين تابلوي رنگ روغنمون رو استارت زديم.كلي كيف داشت رنگ بازي،ولي100هزار تومان پول بي زبون رو پاي 18تا دونه رنگ و يه مشت قلم مو دادن اصلا" هم كيف نداره.

راستي ۲ : وقتي مي دوني كه يه آدم از فرهنگ و ريشه خرابه پس حتي باهاش دهن به دهن هم نشووووو.

راستي ۳: از همه دوستاي خوبم معذرت مي خوام كه نمي تونم مثل قبل بهشون سر بزنم.هنوز به سيستم جديد و ساعت كاري جديد عادت نكردم كامل.و وقتم هم خيلي كمه.از سر كار هم نمي تونم كانكت شم.

راستي ۴: به دليل اضافه شدن وزن تا اطلاع ثانوي شام را از شكم مبارك دريغ مي نمائيممممممممممممم..

راستي ۵: این عکس به معنای واقعی تفاوت دختر و پسر رو از همون بچگی نشون می ده.

 

 

                        

 

+ نوشته شده در 23:3 توسط سنجاب کوچولو.
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
عطر سرد لبها....

من براي نجات خويش

گل هاي اتاقت را

آب مي دهم

عطر آنها سردي لبهاي تو را دارد....(واچاگان پاپويان)

 

 

2تا دست مردونه،يه آغوش امن و بزرگ،يه نگاه براق مهربون و گرم،يه شونه قوي و ستبر،يه دل پر از حرفهاي نزده،يه بوسه روي انگشتهاي ظريف،يه بوسه ديگه روي لبهاي برجسته و سرخ،يكي هم روي گردن،2تا عقل عاشق،........اينا همه اون دل مشغولي هاي دخترك بود.....

دلش هواشو كرده فقط همين....نمي  دونه چرا و چه جوري ياد پسر رو از ذهنش دور كنه.فكر كردن به پسر اونو از دنياي واقعي دور مي كنه اونقدر دور كه ديگه حتي خودش رو هم فراموش مي كنه.دل دختر به درد مي آد.سرشو به شيشه ماشين تكيه مي ده و نگاه ماتش رو به سنگفرش خيابون مي دوزه.هرم گرما كلافه اش كرده.با تكون مجدد ماشين تمام افكارش به هم مي ريزه.واژه ها جاي تصاوير رو واسش پر مي كنن،حالا فقط و فقط كلمه ها هستن كه دارن روي سنگفرش دلش رژه مي رن. هرچي سرعت ماشين زيادتر مي شه لحن صداي گرفته و دوست داشتني پسر واضح تر توي سرش مي كوبه.چشماشو مي بنده و روي تمام واژه ها و تصاوير نامفهومش خط مي كشه.خودشو گم كرده .با صداي راننده به خودش مياد يه لبخند كج تحويلش مي ده و با حرص پاشو روي سنگفرش خيابون مي كوبه شايد كه سنگفرش دلش آروم بگيره.....

 

راستي 1: اين پست راستي قابل توجهي  ندارد!!!!!!!

راستي 2: كاش........(يه چيزي دلم مي خواد كه نشدني نيست ولي شدني بودنش هم هنوز رقم نخورده...)فقط همين!!!!!!

 

اینو بخونيد ضرر نمي كنيد..

+ نوشته شده در 19:51 توسط سنجاب کوچولو.